تبليغاتX
گاه نوشته های یک دختر

گاه نوشته های یک دختر

هر کی به قدر پنجرش نور و تماشا می کنه...!!!

کمی کودک باش.

 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرندگان دست تكان دهي. ديگر نبايد و نمي تواني كه دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان برنگشت ، آخر...

فكر مي كني آبرويت مي ريزد اگر يك روز مردم همان هايي كه خيلي بزرگ شده اند دلشوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

ديگر نمي تواني دعا كني براي آسماني كه دلش گرفته و حتي آرزو نمي كني كه كاش قدت مي رسيد و اشك هاي باراني آسمان را پاك مي كردي.

ستاره هايت آن قدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه – هم بازي قديمي تو- آن قدر كم رنگ مي شود كه آگر تمام شب هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني.

تو بزرگ مي شوي و خواه ناخواه تمام آوازه و پرنده هاي قلبت را بيرون مي كني و روزي به خود مي آيي كه ديگر دير شده است. فرداي آن روز تو را به خاك مي سپارند و مي گويند: "او خيلي بزرگ شده بود. "و تو در واپسين لحظه ها نگاهي به گذشته مي اندازي و مي گويي : اي كاش زماني كه مي توانستم ، كمي بيشتر كودكي مي كردم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 21:16  توسط دختر تنها  | 

دوستدار تو

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
 
دوست و دوستدارت: خدا
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 15:11  توسط دختر تنها  | 

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 11:17  توسط دختر تنها 

تولدم

  

و دیروز یک ساله شد این تولد و ۲۱ ساله شد زندگی چه زود گذشت خاطراتم و چه زود تولدی دیگر فرا رسید و اکنون من در آستانه ی تولدی دیگر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 21:13  توسط دختر تنها  | 

خداحافظ مسافر

 

<br/><a href="http://i38.tinypic.com/10or3g2.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:1  توسط دختر تنها 

تا شقایق

مطمئنم آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از
دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک
و یاس
زندگی اجبار است!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 19:57  توسط دختر تنها  | 

همسایه خدا

شاید دیگر مرا نشناسی ! شاید مرا به یاد نیاوری, اما من خوب  تو را می شناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه آسمان را دنبالت می گشتم , تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که ان روز ها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید. راه که می رفتی , ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش درمی آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد , میدانم چطور از راه به درتان کنم

تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی , رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی , و آن قدر گفتی و گفتی , تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم , بچه های دیگر هم , ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را. ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ..............

دوست من , همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند : از قلب تو تا من , یک راه مستقیم است , اگر گم شدی از این راه بیا.

بلندشو , از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 12:19  توسط دختر تنها  | 

قوانین مورفی

 

فردی به نام آقای مورفی پس از سالها زندگی به نتایج زیر دست یافت و به آنها سخت اعتقاد پیدا کرده است.

هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هميشه در آخرين مكاني كه آن را جستجو مي كنيد مي يابيدش !

هيچ اهميتي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي مي گرديد ، به محض آنكه آن را خريديد ، آن را در مغازه اي ديگر ارزان تر خواهيد يافت !

همواره در خيابان در هنگام رانندگي ، ماشين ها در لاين ديگر سريعتر حركت مي كنند !

زمانيكه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملاً بي عيب و درست كار خواهد كرد !

هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار مي دهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نمي توانيد پيدايش كنيد !

در ورزش گلف هميشه بهترين ضربه ها زماني زده مي شود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد !

سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد !

هنگام ورود به پمپ بنزين جايگاهي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود !

هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را به روي آن خواهند گذاشت !

زمانيكه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر پنجره است !

به محض آنكه چيزي را دور بياندازيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد !

احتمال آنكه آن طرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بر روي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد با قيمت فرش !

دود سيگار هميشه به سمت افراد غير سيگاري حركت خواهد كرد ، بدون توجه به جهت    وزش باد !

جاي پارك مناسب ماشين ، هميشه سمت ديگر خيابان مي باشد !

روزي كه چترت را فراموش كني آن روز حتماً باران مي بارد !

اگر بشر با داشتن ثروت كافي به سعادت و انسانيت مي رسيد امروز تمام ثروتمندان ، نمونه انسانيت و سعادت بودند !

راز بدبختي ، داشتن ايام فراغتي است كه به خوشبختي فكر مي كنيم !

يك غم ، به تنهايي براي نابودي هزاران نشاط كافي است !

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 13:3  توسط دختر تنها  | 

عقاب

 

 

 

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت.عقاب با بقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي كردند ;  براي پيدا كردن كرمها و حشرات ، زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سالها گذشت و عقاب پير شد.

روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش برفراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام با يك حركت ناچيز بالهاي طلايشش ، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد.

عقاب پير ، بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : (( اين كيست؟ ))

همسايه اش پاسخ داد : (( اين عقاب است – سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. ))

عقاب مثل مرغ زندگي كرد و مثل مرغ  مرد. زيرا فكر مي كرد مرغ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 21:48  توسط دختر تنها  | 

داستان....

 

در زمان هاي قديم پيش ازآنكه انسان بر روي زمين پا بگذارد. بدي ها و خوبي هاي جهان دور هم جمع شده بودند. يك روز كه حوصله ي آنها سر رفته بود تصميم گرفتند كه قايم باشك بازي كنند . ديوانگي گفت : من چشم مي گذارم ، بقيه قايم شويد.

ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن كرد: يك ... دو ... سه

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله مخفي شد . اصالت به ميان ابرها و هوس به مركز زمين فرو رفت . حسادت هم داخل چاهي عميق پنهان شد . به تدريج همه قايم شدند ، الا عشق كه هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود . البته تعجبي نداشت چون عشق را نمي توان به اين راحتي پنهان كرد . ديوانگي به عدد 100 رسيد كه عشق خود را داخل يك دسته گل رز مخفي كرد.

ديوانگي فرياد زد: آماده باشيد ، من دارم مي آيم .

بعد براي پيدا كردن بقيه به راه افتاد . اول از همه تنبلي را پيدا كرد ، تنبلي اصلا تلاش نكرده بود خود را قايم كند ، بعد به ترتيب همه را پيدا كرد ، اما از عشق خبري نبود ديوانگي ديگر خسته شده بود كه حسادت حسودي اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در داخل گل رزمخفي شده است .

ديوانگي با هيجان شاخهاي از درخت كند و با قدرت تمام داخل گل رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد.

عشق از داخل شاخه اي بيرون آمد ، در حالي كه دستهايش  را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتهايش خون مي ريخت .شاخه ي درخت چشمان عشق را كور كرده بود.

ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت : حالا من چه كار كنم؟ چگونه مي توانم جبران كنم ؟

عشق جواب داد : مهم نيست ، دوست من . تو ديگر نمي تواني كاري بكني ، فقط خواهش مي كنم تا از اين به بعد يار من باشي ، همه چا همراهم باش تا راه را گم نكنم .

و از آن روز تا ابد عشق و ديوانگي همراه يكديگر به درون تمام آدم هاي عاشق سرك مي كشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:19  توسط دختر تنها  |